"دائی جان ناپلئون"
![]()
خب حالا كه پيوندها پاك شده و اعصاب من رو كمي به هم ريخته ميخوام ازتون خواهش كنم بهم كمك كنيد لينكامو دوباره برگردونم همينطور ميخوام بخشهايي از کتاب "دایی جان ناپلئون" نوشته ی ايرج پزشكزاد رو بنويسم كه طنز بسيار دلنشين و متفاوتي داره تا حال و هوامون عوض بشه.
.............خوشبختانه صداي دورگه ي شيرعلي در پلكان بلند شد:
- اقا اين مهمانتان امد.
دايي جان با عجله از جا بلند شد و بعد از اينكه با اشاره به حاضران دستور داد كه در محل مخصوص بايستند دستي به نشان يقه ي كتش زد و به حالت خبردار ايستاد.
شيرعلي در را باز كرد. سردار اشتياق خان وارد شد.
سرجوخه اشتياق خان يا به قولي كلنل سر اشتياق خان يك هندي كوتاه قد و چاق بود. اونيفورم تابستاني عبارت از يك پيراهن استين كوتاه و يك شلوار كوتاه به تن داشت. جلد خالي هفت تير به كمرش بود و طوري در انرا باز گذاشته بود كه خالي بودنش به چشم ميخورد.
به محض ورود پاشنه ي پاها را به هم كوبيد و دست را به علامت سلام نظامي به عمامه اش برد:
- گود افترنون سر...هاو دو يو دو؟
دايي جان كه به حالت خبردار با رنگ پريده ايستاده بود دست را به طرف ابرو برد. ولي نه تنها او بلكه ساير حاضران هم مثل اينكه تحت تاثير رسميت جلسه قرار گرفته بودند چون هيچكس جوابي نداد غير از مشقاسم كه گفت:
- سلام عرض كرديم.
دخالت مشقاسم اسدالله ميرزا را به حركت و صحبت در اورد.
- گود افترنون سر اشتياق خان.
مرد هندي به انگليسي چيزي گفت كه تصور ميكنم اعتراض به لقب "سر" بود چون ظاهرا چنين قراري با او نگذاشته بودند ولي اشاره ي اسدالله ميرزا او را ساكت كرد.
بعد از دست دادن دايي جان با سرجوخه ي هندي كه با كوبيدن پاشنه ي پاها به هم توام بود همه غير از مشقاسم كه سرپا ماند در محلهاييكه معين شده بود نشستند.
من با اينكه در مدرسه شاگرد زرنگ درس انگليسي بودم از صحبت مرد هندي چيزي نميفهميدم ولي صحبت اسدالله ميرزا و غلطهاي او را كه در محاوره مذكر را مونث و مونث را مذكر ميكرد ميفهميدم.
بعد از تعارف اوليه دايي جان لحن خشك و رسمي خود را باز يافت:
- اسدالله خواهش ميكنم هر چه ميگويم كلمه به كلمه ترجمه كن...بگو من جان و مال و ابرويم را بخاطر وطنم ميخواهم. اگر قرار باشد امتيازي به انگليسا بدهم هزار بار ترجيح ميدهم كه كشته بشوم و جسدم خوراك گرگها و كفتارها بشود...ترجمه كن!
اسدالله ميرزا شروع به اداي يك سلسله كلمات به انگليسي كرد كه ميان انها كلمه ي "وولف" به معناي گرگ را به صداي بلندتر ميگفت. عاقبت براي اينكه نشان دهد كه كلمه به كلمه ترجمه ميكند مكثي كرد و بفارسي گفت:
- مومنت، مومنت، چيز غريبي است كفتار را به انگليسي يادم رفته چه ميگويند!كفتار...كفتار را چي ميگويند انگليسا؟...
صداي مشقاسم بلند شد:
- پنداري مردارخوار باشد.
دايي جان گفت:
- حالا ان مهم نيست... بگو من خودم به عظمت لطمه هاييكه به قشون انگليس زده ام واقفم...من در جنگهاي كازرون و ممسني و دهها جنگ ديگر شايد هزارها نفر از قشون انگليسها را نابود كرده ام. به مطامع استعماري انها بزرگترين لطمه را زده ام ولي همه ي اينها بخاطر وطنم بوده است...براي اين بوده است كه انگليسا به وطن من تجاوز كرده بودند...يك شاعر ما وقتي در طفوليت دست در لانه ي مرغ كرده بود و مرغ طوري به منقارش گزيده بود كه خون از رگش بيرون جهيده بود ميگويد_ پدر خنده بر گريه ام زد كه هان_وطن داري اموز از ماكيان...اسدالله خواهش ميكنم كلمه به كلمه ترجمه كن!
اسدالله ميرزا نگاه درمانده ا ي به اينطرف و انطرف انداخت و شروع به رديف كردن كلمات انگليسي كرد و در ميان انها كلمه ي "چيكن" را كه من هم ميدانستم به معناي جوجه است به صداي بلند دو بار تكرار كرد.
مرد هندي كه ظاهرا چيزي از نطق مترجم نفهميده بود مرتب سر تكان ميداد و تاييد ميكرد:
- يس،يس،چيكن...يس چيكن...دليشوز...وري دليشوز...
از قضا معلم انگليسي ما دو هفته قبل كلمه ي دليشوز به معناي خوشمزه را بما ياد داده بود.
اسدالله ميرزا رو به دايي جان كرد:
- كلنل سر اشتياق خان عرض ميكند بله بله ما به تمام جزييات اين مبارزات وقوف كامل داريم و براي ايشان احترام زيادي به عنوان يك وطن پرست قائليم ولي...
قيافه ي دايي جان در هم رفت و با صداي خفه اي گفت:
- اسدالله اين شخص چند كلمه بيشتر نگفت...اين همه حرف توي اين چند كلمه بود؟ نكند لفت و لعابش ميدهي؟
اسدالله ميرزا با عجله گفت:
- اختيار داريد اقا!...من انگليسي ميدانم يا شما؟...زبان انگليسي همه ي مردم ميدانند زبان ايجاز و اختصار است...بعضي كلمات هست كه اگر بخواهيم به فارسي ترجمه كنيم بايد نيم ساعت حرف بزنيم...شما مگر نطق اخير چرچيل را نشنيديد؟ يك ربع در مجلس عوام نطق كرد ترجمه ي فارسي و فرانسه و عربيش اينقدر طول كشيد كه همه ي مردم خوابشان برد.
مشقاسم كه مدتي بود ساكت مانده بود ديگر طاقت نياورد:
- اگر از ما بپرسيد پر بيراه هم نيست...از انگليسا هر چه بگوييد برميايد. همان دفعه كه ان سرجمت انگليسا امده بود كه از ما امان بخواهد به ما گفت فسلخ بعد ديلماج يك ساعت همين را واسه ما تعريف ميكرد كه چه ميخواهد بگويد.
دايي جان سرهنگ چشم غره اي به او رفت و با صداي اهسته گفت:
- ساكت باش مشقاسم! تو هم انگليسي دان شدي؟
- والله اقا دروغ چرا؟ تا قبر آآ...ما انگليسا را از خودشان بهتر ميشناسيم. يعني ميخواهيد بگوييد ما كه چهل سال با انگليسا زدوخورد كرده ايم زبانشان را نميفهميم؟ يادش بخير يك همشهري داشتيم...
دايي جان ناپلئون با تشدد و با صداي اهسته گفت:
- قاسم خفه شو!...اسدالله تو هم زودتر وضع رو روشن كن...بپرس پيغاميكه براي من دارد چيست؟...ضمنا بگو كه مبارزه با اجنبي در خون ماست. مرحوم اقاي بزرگ در واقع جانش را در راه مبارزه با اجنبي از دست داد.
اسدالله ميرزا با صداي اهسته جواب داد:
- مومنت، مومنت، اگر خاطرتان باشد مرحوم اقاي بزرگ در سال وبايي از وبا مرحوم شدند.
مزخرف نگو اسدالله!همان كه گفتم ترجمه كن!
اسدالله ميرزا شروع به اداي كلمات بي معنايي به انگليسي كرد. فقط كلمات "لاست گريت اگا" را دو سه بار تكرار كرد.
من غير از اين كلمات چيزي از ان نفهميدم و ظاهرا مرد هندي هم چيزي نفهميد. زيرا چند كلمه ايكه پيدا بود بدون مقصود ادا ميكرد بر زبان اورد. اسدالله ميرزا رو به دايي جان كرد:
- كلنل سر اشتياق خان عرض ميكند كه دولت متبوع او از شجاعتهاي خانواده ي شما مطلع است ولي امروز در صورتيكه شما رسما متعهد بشويد كه در كار انها كارشكني نكنيد بعد از جنگ پرونده ي شما را با نظر موافق به مقامات...
در اين موقع صداهاي عجيب و غريبي كه از حياط بلند شد حرف او را قطع كرد.............