فرهاد
در دشت تنها صفير گلوله.
در جاده تنها نفير باد.
در دوردست، نور ستاره ها به خاموشي ميگرايد.
شبي تاريك.
ميدانم بيداري و در بستر جوانيت،
پنهاني اشكهايت را پاك ميكني.
چقدر عمق چشمان شيرينت را دوست دارم.
چقدر دوست دارم و ميخواهم چشمانت را.
شب تيره
مارا از هم جدا ميكند.
و ميان ما، دشتي تاريك و هولناك،
دامن گسترده.
تو را باور ميكنم.
وهمين باور
در باراني از گلوله ها
جانم را نجات بخشيده.
در اين نبرد مرگبار
خوشحال و ارامم.
چون ميدانم هر چه مرا پيش ايد،
تو با عشق استقبالم خواهي كرد.
از مرگ نميهراسم.
بارها، بس بسيار با او روبرو شده ام.
و اكنون
واكنون نيز، گويي در برابرم ميرقصد و ميرقصد.
تو به انتظارم هستي.
و در بستر جوانيت بيدار.
و براي همين ميدانم كه
هيچ اتفاقي، هيچ اتفاقي برايم نخواهد افتاد.
براي همين ميدانم،
كه هيچ اتفاقي برايم نخواهد افتاد.