
"ایلول"
تو در داخل محبس و من در حسرت ديدارت
تو در خرمن اتش و من در ترانه ي ستمديدگان
روشنايي را در ژرفاي تاريكيها جستيم
تو در حسرت گذشته و من در انديشه ي فرداها.
تو به يك سو، من به يك سو
رفقايمان به سوي ديگر.
اگر نباشيم غمي نيست
چرا كه به عصر خود براشفتيم
زير افتاب چون خاك كوير پخته شديم
و باد خزان ما را همانند برگهاي سرگردان فرو ريخت.
با تنهايي خود زيست ميكنيم
ميافتيم و برميخيزيم، چون غوغاي ايلول!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"ديوارها سخن نمیگویند"
كو شادي من؟ كجاست؟
توپ و چرخ من كجاست؟
كو پيراهنم
كه به شاخه ي گيلاس گير كرد؟
كودكي مرا بي خبر از من ربودند.
مادر جان! بي پنجره ماندم
بادبادك من به سيمها گير كرد
كو جواني من؟ كجاست؟
همانند نان تازه و عشق تازه
بخار ان بيني ام را ميسوزاند
آه.....چه چيزي بهتر از زيباييست
تا بزرگ شوم هزار پاره شدم.
مادر جان اين ديگر چه چيزيست؟
طعام گرگها شدم.
كوجواني من؟ كجاست؟
كو شادي من؟ كجاست؟
اكواريوم من؟ قناريهايم؟
گل كاكتوس من كه برايش ميلرزيدم؟
كتابهايم را بردند.
مادر جان ديوارها سخن نمیگویند.
هيچ دري باز نميماند.
كو جواني من؟ كجاست؟
مادر جان قطرات باران را انبار كن
در اتش زمانه سوختم.
كو جواني من؟ كجاست؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"خار گل"
هواپيماها را نميگويم
رنگين كمان اسمان را فرافرست
سرنيزه ها از ان تو
خار بن شكوفه ها را براي من بفرست.
به هنگاميكه خون از گلوله ها پاك شود
تمامي انسانها برادر من ميشوند.
اسلحه ها را نميگويم
عشق و محبت براي من بس است.
شكوفه هاييكه بر روي اب ريخته ام
روزي به سويم برميگردند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"پرنده ای در اسمان"
بي تو روزها را پاياني نيست ايا ميداني؟
هيچ در خلوت خود مرا ياد مياوري؟
چنان تنها ماندم، تنها ماندم ايا ميداني؟
برايت ترانه ها سرودم، ايا هيچ به گوش تو رسيد؟
سالها گذشت و يارايي خروج از انجاها در تو نيست.
تو كه دست و پايت را بسته اند فرار نميكني؟
پرنده اي شدي در اسمان و به پرواز در نيامدي
رود شدي، چشمه شدي ولي نخروشيدي
كودكي شدي در كوچه و خيابان ولي بازي نكردي
زاده شدي، بزرگ شدي ولي زيستن نتوانستي
سالها گذشت و يارايي خروج از انجاها در تو نيست
تو كه دست و پايت را بسته اند فرار نميكني؟
ترانه های زیبایی از
احمد کایا