عاشقانه ی ارام

 

اينجا به جز دوري تو چيزي به من نزديك نيست


دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من در گیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده

 

هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو باشمع روشن می کنم

 

در حسرت فردای تو تقویمم و پر می کنم

هر روز این تنهایی و فردا تصور می کنم

همسنگ این روزای من حتی شب هم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

 

هرشب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو باشمع روشن می کنم

 

                                                     داریوش

مرگ نوازنده پژواک ها

ريچارد رايت، راجر واترز و نيک ميسون؛ وقتي آنها در دانشکده پلي تکنيک به هم رسيدند، تازه 20 سالگي را پشت سر گذاشته بودند، بچه هايي که زير بمباران هاي جنگ دوم جهاني به دنيا آمده بودند، چرخش جهان را به چشم ديده بودند و همزمان با 20 سالگي در دهه 60 شاهد جنبش جهاني ضدجنگ ويتنام و جنبش براي آزادي هاي مدني بودند. شهر سانفرانسيسکو پايتخت ديوانه هاي هيپي بود که با هر چه بوي غرب و ماشين مي داد دشمن بودند و اگر حالش را داشتند شايد به غارهايي برمي گشتند که اجدادشان بدون اينکه گيتار را بشناسند در آتش جلوي غارها رقصيده بودند.

ريچارد رايت، يا بهتر است صدايش کنيم ريک رايت، در سال 1943 به دنيا آمد، در دانشکده پلي تکنيک با نيک ميسون و راجر واترز آشنا شد. خودش گفته بود؛ «از اينکه در دانشکده پلي تکنيک پذيرفته شدم خوشحال بودم، نه به خاطر اينکه آرشيتکت مي شدم، بلکه به خاطر اينکه در دانشکده با ميسون و واترز آشنا شده بودم.» اين مثلث خوش ترکيب در همان ابتدا تصميم خودش را گرفت. آنها گروه زيگما 6 را تشکيل دادند. بعد از اين توفاني در گرفت. چرا که مدتي بعد سه نفر ديگر، کليو مناف( نوازنده گيتار باس)، جوليت گيل و کيت نوبل به عنوان خواننده، به اين گروه پيوستند. يک آقايي هم به اسم کن چاپمن پيدا شد که مديريت گروه را پذيرفت. در همين هيري ويري يک نوازنده گيتار به نام باب کلوز که در همسايگي واترز و نيک ميسون زندگي مي کرد، به گروه پيوست. در آن زمان مناف و نوبل از گروه خارج شده بودند و ريچارد رايت هم گيتارش را گذاشته بود زمين و به نواختن ارگ و کيبورد روي آورده بود.

ريچارد رايت شايد بيشترين گرايش کلاسيک را در ميان بچه هاي پينک فلويد داشت، در همان دوره هم گير داده بود به بررسي آثار برگزيدگان و بزرگان موسيقي الکترونيک مانند کارل هاينس و اشتوکهاوزن که با توليد صداهاي عجيب و غريب داشتند به مسير يکنواخت موسيقي آن دوران لگد مي زدند تا شايد راهي به سوي آينده پيدا کنند. همکاري باب کلوز با گروه خيلي طول نکشيد.

يکباره مثل اينکه يکي دستمال کشيده باشد به چراغ جادو. سيد بارت مثل غول پريد بيرون و مثل توفان چند دور چرخيد و مثل تندباد همه چيز را به هم ريخت. هنوز بيست و يکي، دو ساله بود که به پينک فلويد پيوست. باب کلوز يک آدم با روحيه مقرراتي و با نظم و ترتيب حسابي بود و درست در مقابل يک ديوانه مثل سيد بارت که به موسيقي شرقي و عرفاني گرايش داشت و مثل يک چشمه خروشان دائماً داشت توليد مي کرد، هر روز يک کار تازه و يک فکر نو. دعواي کلوز مقرراتي و منظم با سيد بارت به کناره گيري کلوز انجاميد، سيد بارت همه کاره گروه شد. سيد بارت نام پينک فلويد را براي گروه پيشنهاد کرد.

قبل از اينکه شناخت دقيق تري از ريچارد رايت پيدا کنيم، بايد بدانيم که او هفته گذشته مرده است، در سن 65 سالگي و به خاطر سرطاني که مدتي طولاني با آن دست و پنجه نرم مي کرد. و پيش از اين سرطان هميشه ريچارد رايت يکي از آرام ترين و محبوب ترين مردان پينک فلويد بود. شايد آرام ترين بودن با محبوب ترين بودن در ساير گروه هاي موسيقي هرگز به يک معني گرفته نشود، اما براي گروه پينک فلويد که جدايي اعضاي آن يکي از مهم ترين لطمه ها را به ميليون ها طرفدار حرفه يي موسيقي جادويي پينک فلويد در جهان زد، محبوب ترين مرد گروه ريچارد رايت بود، همان کسي که هيچ نقشي در جدايي اعضاي گروه از همديگر نداشت. سيد بارت رفت و برايش ترانه «اي کاش اينجا بودي» را خواندند، چون اول پياله بدمستي کرده بود و مصرف وحشتناک مواد مخدر چنان مغزش را آشفته بود که ديگر ادامه کارش مقدور نبود. وقتي سيد بارت براي سال ها ناپديد و شايد بهتر است بگويم محو شد، کسي گمان نمي کرد پينک فلويد باقي بماند. در همان دو، سه سال حضور درخشان سيد بارت، او همه کاره گروه شده بود، موسيقي مي ساخت، مي خواند، شعر مي گفت و فکر مي داد، تصوير مي ساخت، بازي مي کرد. اما سيد بارت رفت و گروه پينک فلويد نابود نشد. مثلث ريچارد رايت، راجر واترز و نيک ميسون به زودي جوان خوش قيافه و خوش صدا و گيتاريست بي نظيري به نام ديويد گيلمور را پيدا کردند که علاوه بر اينکه گوش ها و حنجره اش براي ساختن موسيقي و خواندن کار مي کرد، شامه اش نيز براي احساس کردن بوي پول و ثروت کار مي کرد. شايد او بود که توانست پينک فلويد را به يک ماشين چاپ اسکناس تبديل کند. البته اينها شايعات و بدگويي هاي راجر واترز است و نبايد به آنها بهاي زيادي داد.

وقتي «ديوار» را ساختند کارشان مثل ديوار چين آنقدر بزرگ بود که حتي از روي تاريک ماه هم ديده مي شد. آنها تبديل به يک موضوع متفاوت در موسيقي راک شدند. چيزي بين رمان، سمفوني، اپرا، يا بهتر است اسامي ديگري نگذاريم، همان ديوار پينک فلويد ساخته شد. ديوار بيش از همه معماري راجر واترز را به عنوان خالق اثر بر خود حمل مي کرد، اگرچه اين شايد قضاوتي نه چندان درست باشد، ولي همين شد. راجر واترز ناخودآگاه رهبر گروه شد و ساختن فيلم ديوار و فاصله ميان توليد 1979 و توليدات بعدي باعث شد ميان اعضاي خانواده چهار نفري پينک فلويد اختلاف بروز کند. وقتي راجر واترز ضربه نهايي را با فاينال کات (1983) زد، گروه با او همراهي نکرد. راجر واترز به راه خودش رفت، معترض تر از ديگران و شايد با انعطافي کمتر. ديويد گيلمور و نيک ميسون نيز کارهاي مشترک ديگري را با هم انجام دادند، البته ريچارد رايت هميشه همراه آنها بود، نه هميشه، که اغلب اوقات. راجر واترز وقتي فاينال کات را ساخت ريک رايت با او همراهي نکرد، او از اندي بون به عنوان نوازنده کيبورد استفاده کرد. شايد به همين دليل است که دوستداران پينک فلويد سيد بارت جوان و قاطي پاتي، راجر واترز تکرو و راديکال، ديويد گيلمور تاجر مسلک و البته بهترين نوازنده گيتار و يکي از بهترين خوانندگان تاريخ موسيقي راک را در جدايي هاي مختلف گروه مقصر مي ديدند، اما ريچارد رايت همچنان آرام تر از ديگران و طبيعتاً محبوب تر از آنان بود.

شايد به همين خاطر بود که ديويد گيلمور در نامه يي که پس از مرگ ريچارد منتشر کرد، چنين نوشت؛ «هيچ کس جاي ريچارد رايت را نمي گيرد. او شريک موسيقايي و دوست من بود. در کشاکش جدال ها بر سر اينکه پينک فلويد چيست و چه کسي است، قدرت او اغلب فراموش مي شد. او مهربان، بي ادعا و سر به زير بود اما صدا و نوازندگي پراحساس و زنده اش، در بهترين کارهاي پينک فلويد نقشي جادويي داشت. در سال هاي مياني، به بسياري دلايل او مسير خود را گم کرد، اما در اوايل دهه 90 و با آلبوم ناقوس جدايي، سرزندگي، اشتياق و ذوق به او بازگشت و سپس واکنش تماشاچيان به حضور او در تور 2006 من سبب خوشحالي بسيار بود. اين نشان فروتني او بود که از آن همه تشويق هاي بي امان شگفت زده مي شد.»

 

شايد بهتر باشد به نکته يي در مورد پينک فلويد اشاره کنم که اغلب از چشم ها پنهان مي ماند. براي من پينک فلويد و به خصوص برخي آثار آن مانند «ني زن در آستانه سپيده دم»، «پژواک ها»، «ديوار»، «حيوانات»، «روي تاريک ماه» و «سا ايرا» (راجر واترز) بيش از آنکه فقط آثار برجسته راک نيستند، اين آثار مثل آثار موتزارت که آثاري يگانه و منحصر به فرد در موسيقي کلاسيک هستند، آثاري متفاوت اند. پينک فلويد توانست سه نسل را با اين شيوه ساخت موسيقي و روايت و شيوه ترانه سرايي به طرفداران خود تبديل کند. من هرگز نخواهم گفت که راجر واترز نابغه يي چون موتزارت بود، اين انکار مکتبي است در موسيقي راک که شيوه يي نوين در توليد موسيقي را آموخت و بسياري از راک بازها هنوز متاثر از اين نوع نگاه و موسيقي اند. بهتر است به شيوه ترانه سرايي، نحوه توليد موسيقي، نگاه پينک فلويد به توليد تصاوير متحرک و ثابت موسيقي ها (پوسترها، عکس ها، کليپ ها و انيميشن) و شيوه اجراي موسيقي روي صحنه آنان نگاهي بيندازيم تا درک کنيم که يک تصادف دلپذير اين پنج نفر را در سال هاي مختلف کنار هم گذاشت تا خالق شيوه يي ويژه در موسيقي شوند. آنها بدون يکديگر نتوانستند به آثاري که با همديگر ساختند، برسند. آثاري مانند «ديوار»، «حيوانات»، «روي تاريک ماه» و «اي کاش اينجا بودي». تصور اين آلبوم ها بدون تمام گروه تصوري موهوم است.

دو بار توانستم به کنسرت راجر واترز بروم، يک بار در دوبي و با جمعيتي که به شوق ديدن راجر واترز 15 برابر پول بليت يک کنسرت عادي را داده بودند تا صداي راجر واترز را بشنوند و بار دوم در هلند و در ميان ده ها هزار طرفدار پينک فلويد که اغلب مثل هم لباس پوشيده بودند، 20 ساله ها مثل 60 ساله ها. در هر دو کنسرت به يک احساس فکر مي کردم، آيا اين آخرين کنسرت راجر واترز است؟ واقعيت مي گفت که بچه هاي بي ريخت موبلند آشفته موي سال هاي 1965 که ديدن لباس هاشان آدم را مريض مي کند، حالا ديگر 60 ساله شده اند و طبيعي است که يکي از همين روزها وقتي تلويزيون را باز مي کني خبر مرگ شان را بشنوي. البته طبيعتاً واکنش ما اين نخواهد بود که گريه کنيم يا آه بکشيم يا مثل طرفداران جوان جيم موريسون قرص بخوريم و خودکشي کنيم، نه، ما ويش يو ور هير را خواهيم گذاشت و به موسيقي فکر خواهيم کرد که شايد توليد انواع مشابه آن ديگر تکرار نشود.

ريچارد رايت پس از طي يک دوره دشوار بيماري سرطان در 65 سالگي درگذشت. او به جز اينکه نوازنده افسانه يي کيبورد پينک فلويد بود، در بسياري از آلبوم ها خواند و ترانه سرود. ترانه تابستان 68 را در آلبوم «مادر قلب اتمي» ترانه هاي پشت و رو شدن يا فرسودن درون را در آلبوم ناقوس جدايي و تعداد زيادي از ترانه هاي «روي تاريک ماه» و «کاش اينجا بودي» را ساخت و خواند. او در خواندن ترانه هاي آلبوم پژواک ها هم نقش زيادي داشت. ريچارد رايت علاوه بر همراهي با پينک فلويد، مانند اعضاي ديگر گروه آلبوم هاي جداگانه يي را نيز منتشر کرد. آلبوم «روياي خيس» (1978) و آلبوم «هويت» (1984) دو کار ويژه اوست. خيلي از آدم ها وقتي مي خواهند پينک فلويد را به تصوير درآورند، ناخودآگاه تصوير باب گلداف جلوي چشم شان مي آيد؛ خواننده بسيار موفق و محبوب انگليسي که در فيلم «ديوار پينک فلويد» آلن پارکر نقش بازيگر اصلي را بازي کرد. باب گلداف مثل جون بائز و بونو يکي از آنها است که هميشه ميان سياست و موسيقي پل زده است و توانسته است ميليون ها دوستدار موسيقي را متوجه مشکلات بزرگ بشري به خصوص فقر کند. وقتي باب گلداف خواست با کمک نلسون ماندلا کنسرت عظيم «لايو ايت» را براي کمک به آفريقا و گرسنگان برگزار کند، کسي باور نمي کرد که او بتواند گروه پينک فلويد را يک بار ديگر دور هم جمع کند. اما تلفن همه مشکلات را حل مي کند. در روز دوم جولاي 2005 براي آخرين بار پس از سال ها چهار مرد کنار هم ايستادند؛ راجر واترز، ديويد گيلمور، ريچارد رايت و نيک ميسون. اتفاقي که ديگر تکرار نخواهد شد. ريچارد رايت هفته گذشته در گذشت. او در يکي از سروده هايش که خود خوانده است چنين گفت؛

هيچ کس براي من لالايي نمي خواند
هيچ کس مجبورم نمي کندچشمانم را ببندم
پس پنجره را باز مي کنم و تو را در آسمان صدا مي زنم

 

ابراهیم نبوی

شنبه ۶ مهر ۸۷

Unforgiven 2

Lay beside me, tell me what they've done
Speak the words I want to hear, to make my demons run
The door is locked now, but it's open if you're true
.If you can understand the me, than I can understand the you
Lay beside me, under wicked sky
Through black of day, dark of night, we share this pair of lives
The door cracks open, but there's no sun shining through
Black heart scarring darker still, but there's no sun shining through
No, there's no sun shining through
No, there's no sun shining

What I've felt, what I've known
Turn the pages, turn the stone
?Behind the door, should I open it for you

What I've felt, what I've known
Sick and tired, I stand alone
Could you be there?, 'cause I'm the one who waits for you
?Or are you unforgiven too

Come lay beside me, this won't hurt I swear
She loves me not, she loves me still, but she'll never love again
She lay beside me, but she'll be there when I'm gone
Black heart scarring darker still, yes she'll be there when I'm gone
Yes, she'll be there when I'm gone
!Dead sure she'll be there

What I've felt, what I've known
Turn the pages, turn the stone
?Behind the door, should I open it for you

What I've felt, what I've known
Sick and tired, I stand alone
Could you be there?, 'cause I'm the one who waits for you
?Or are you unforgiven too

(Solo)
Lay beside me, tell me what I've done
The door is closed, so are your eyes
But now I see the sun, now I see the sun
!Yes now I see it

What I've felt, what I've known
Turn the pages, turn the stone
?Behind the door, should I open it for you
....What I've

 Metallica        

unforgiven        

                                                      

Nothing Else Matters

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
and nothing else matters

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say
and nothing else matters

Trust I seek and I find in you
Every day for us something new
Open mind for a different view
and nothing else matters

never cared for what they do
never cared for what they know
but I know

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
and nothing else matters

never cared for what they do
never cared for what they know
but I know

Never opened myself this way
Life is ours, we live it our way
All these words I don't just say

Trust I seek and I find in you
Every day for us, something new
Open mind for a different view
and nothing else matters

never cared for what they say
never cared for games they play
never cared for what they do
never cared for what they know
and I know

So close, no matter how far
Couldn't be much more from the heart
Forever trusting who we are
No, nothing else matters

                                                               Nothing else matters  

                                                                      Metallica

ساعت اعدام

در قفل در کليدی چرخيد

لرزيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در کليدی چرخيد.

بيرون

رنگ خوش سپيده دمان

مانند يکی نوت گمگشته

می گشت پرسه پرسه زنان روی

سوراخ های نی

دنبال خانه اش ...

در قفل در کليدی چرخيد

رقصيد بر لبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشيد

در قفل در

کليدی چرخيد.

                         احمد شاملو

 


بتلرذبتلذصلاالیالرابسابحتاگقبلاخکتیلاا

گند زدم.....همه ی پیوندهام پاک شدند!!!

Hiroshima, mon Amour

Hiroshima,Nagasaki

1945

The atomic bomb mushroom cloud over Nagasaki

We all know that Hiroshima and Nagasaki were destroyed in August 1945 after explosion of atomic bombs

However we know little about the progress made by the people of that land during the past ۶۵ years  
  
  
  
THE COLORFUL CITY

 

OF HIROSHIMA
  
  
 

Now

 

 

 

the Truman show

پارانویا

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

                   صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

 

 

از لابلای فصل های نمایش

                               بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.

 

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

             به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

 

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

       " خُب،

                نقشت این بود"

                                   گروس عبدالملکیان

اين دنيا

این دنیا

مثل فیلمی ست

که از نیمه شروع شده...

کسی می کشد

کسی کشته می شود

کسی می فروشد

کسی می خرد

کسی می رود

کسی می آید

...

من که از هیچ چیز سر در نیاوردم!

 

رسول يونان

ترجمه : احمد پوري